2_ اینکه کسی از ابتدای بلوغ، نیاز جنسی خیلی بالایی داشته باشه و همش دلش بخواد یک جنس مونث پیشش باشه، ولی بعد از 17 سال کسی نباشه و از این بابت رنج ببره و انگیزش رو روز به روز از دست بده، اسمش مریضیه؟ اینکه کسی با دیدنِ دوست دخترها و دوست پسرها وسط خیابون، توی فکر بره و دلش بخواد خودش هم مثل اونا لااقل یک جنس مخالف پیشش باشه و غصه بخوره، اسمش مریضیه؟ اگه کسی هیچ محبتی از جانب خانوادش دریافت نکرده باشه، همیشه استرس و فحش و دعوا و اعصاب خردی توی خونه ش باشه، و به همین خاطر در رنج باشه، اسمش مریضیه؟ و با رفتن پیش دکتر روانپزشک، مشکلش حل میشه؟
3_ فلسفله ی اینکه دخترها میگن: «باید کار کنی» رو نمی فهمم. کار کردن رو می فهمم، ولی اینکه دخترها، برای بودن با یک پسر، قید میذارن که «باید» شغل و پول داشته باشی تا کسی جذبت بشه، یک ظلم آشکار به جنسیت مذکر هست. تصور کنید منِ پسر برای دخترها شرط بذارم که: «باید حتما شغل داشته باشید و اگر بیرون میرید، خرجی مارو بدید»، این شرط، توهین به شما تلقی نمیشه؟ پسر نیاز جنسی و عاطفی داره، همونطور که دختر نیاز جنسی و عاطفی داره و هر دو ، خود به خود به همدیگه کشش دارند. واقعا نمی نفهمم کسایی که این حرفا رو به من میزنن، یعنی خودشون از 15 سالگی، دلشون نخواسته با جنس مخالف باشن؟ واقعا گاهی فکر میکنم که یک سری مفهوم ربات تعریف اینجا حضور دارند، بدون هیچ احساس و خصلت انسانی!
4_ اگه من انقدر به درد نخور هستم و به این خاطر که ناراحتم و غصه می خورم، نباید سمت هیچ دختری برم، چرا همه میگن: «خوش به حال زنت؟!» مادر بزرگم که تا پارسال زنده بود، همش بهم میگفت: "دخترا باید شانس داشته باشن که بخوان زن تو بشن." این جمله رو از این جهت میگفت که تنها کسی بین پسرهای فامیل بودم که در هر کاری در منزل کمک می کردم و غر نمی زدم و اهل محبت هستم.
5_ انسان گرم مزاج و بسیار داغی هستم. آیا دخترها می فهمن که اگر یک نفر ، از 17 سالگی میل جنسی خیلی بالایی داشته باشه و هر روز به یک رابطه ی جنسی فکر کنه، ولی نتونه این کار رو انجام بده، چقدر میتونه تحت فشار باشه به حدی که زندگی روزانه ش لغو بشه و شکنجه بشه؟ اتفاقا خیلی ها این رو هم جزو "خوش به حال زنت" تلقی می کنند که این همه در مورد مسائل جنسی و روابط زناشویی مطالعه دارم و اگر همسر داشتم بیشتر به فکر ارضای جنسی اون بودم تا خودم و در مورد نیاز جنسی خانم ها خیلی چیزها می دونم.
...........
پ.ن:
1_ به این فکر میکردم که چرا وقتی توی وبلاگم از زندگیم میگم، همه دور میشن و افراد از من انقدر بد میگن و همش من رو به دکتر حواله میدن؟ اما توی گروه تلگرامِ یکی از دانشگاه های تهران، که بچه های اونجا من رو هم دانشگاهیشون تصور میکنند و من معمولا در مورد مسائل عمومی باهاشون صحبت می کنم، انقدر مورد احترام دخترها هستم و کسی به من انگ مریض و روانی نمیزنه؟ چرا توی اینستاگرامم که عکس خودم رو در مسافرت و گردش و با افراد مختلف گذاشتم، مورد احترام دخترهای فالوورم که خوشتیپ و امروزی ان، هستم؟ فهمیدم که دقیقا تفاوت در اینه که مفهوم اطلاع تعریف اتی از خودت بگی یا نگی! گویا دخترها دوست ندارند اصلا همدم و همراه و درک کنِ یک آدم دیگه باشند و توی دلشون میگن: به من چه! باید اون ویترینی که اونا دوست دارند باشی، حتی اگر تحت شدیدترین مشکلات باشی، برای دخترها مهم نیست.
2_ یکبار با برادرم در مورد قضاوت کردن های افراد مجازی صحبت می کردم، میگفت: "هر کس بهت میگه برو پیش روانپزشک، مطمئن باش خودش مشکل روحی روانی داشته و قبلا یک نفر بهش همچین چیزی گفته." وگرنه چرا باید تا یک آدم بابت تنها بودن و بی انگیزگیش حرف بزنه، دیگران به جای اینکه دوستش داشته باشن، فوری یک انگ مریضی بهش بچسبونن و از خودشون طردش کنن؟
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری