یک چیزی که همیشه خیلی اذیتم میکرد این بود که جوونی نکرده بودم، به این معنا که تا حالا پارتی و بزن برقص مختلط رفته باشم، توی کلاس مختلطی بوده باشم، اردوی مختلطی رفته باشم، و کلا توی جمع جوونا بوده باشم رو تجربه نکردم. حتی جوونیِ مذهبی و سنتی که از سن کم ازدواج میکنن و طعم نامزدبازی یا دو سال عقد رو با یک دختر میچشن هم نداشتم.
یکبار اسفند سال ۱۴۰۰ بود که با برادر کوچیکترم گفتیم بریم چهارشنبه سوری شهرک اکباتان رو ببینیم و توی جمع شون باشیم. چون ما حتی توی خانوادمون چهارشنبه سوری رفتن هم مجاز نبود اما کلیپ های رقصیدن های دختر و پسرها و آتیش بازی هاشون آدم رو مشتاق میکرد که از نزدیک ببینیم. وقتی رفتیم، واقعا جالب بود و آدم افسوس میخورد که رفیقی از این قشر نداره و همیشه سبک زندگیمون با اینا متفاوت بوده. اون شب هم حسابی روحیم عوض شد و احساس جوون بودن داشتم، با اینکه بازهم نه دختری کنارم بود نه با کسی از اون تیپ آدما رفیق شدم.
اما چند ماه بعد ، که اعتراضات مهسا امینی در سال ۱۴۰۱ رخ داد، صحنه ای از همون شهرک اکباتان دیدم که خیلی من رو به فکر فروبرد. جماعت دختر و پسری که سر یک بسیجی طلبه به اسم آرمان علی وردی ریخته بودند و بدون اینکه اون بسیجی اصلا نقشی در زدن یا سرکوب داشته باشه، به جرم اینکه تیپش حزب الهی بود، تنهایی گیرش آورده بودند و صد نفری با سنگ و چوب و قمه و لگد و ... انقدر زده بودند و کشتنش که دل هر انسانی رو به درد می آورد.
بعد از این حادثه با اینکه من نه خودم بسیجی ام نه دیگه ارتباطی با بسیجیان داشتم، حتی شدیدا از نظر فکری باهاشون زاویه داشتم و طبیعتا حق میدادم که جماعتی به خصوص دختر خانم ها، بابت حجاب اجباری و سرکوب های این مدت، عصبانی بوده باشند، هی به خودم میگفتم: یعنی توی جمع یک مشت قاتل و جنایتکار، رفته بودی و از رقصیدن شون ذوق میکردی؟
بعدا این جماعت هی رادیکال تر شدند و براشون کشتن هموطن، حالا میخواد آخوند یا سپاهی و بسیجی باشه یا هرکسی که مخالف افکارشون باشه، مثل آب خوردن شد، یا از مردن و ترور مخالفینشون خوشحالی میکردند. تازه بدتر، برای مردن عزیزان خودشون و سر قبر هم رقص و پایکوبی میکردند. و من هی برام سوال شده که یعنی نمیشد در این کشور تعادل وجود داشت؟ نمیشد که بین دوگروه افراطی گیر نمی افتادیم؟ یک عده زیادی مذهبی و یک عده زیادی علیه مذهب. هر دو به دنبال حذف و قتل همدیگه.
......
پ.ن:
۱- پارسال هم که تئاتر ایرج، زهره و منوچهر میرفتم، یک دیالوگ داشت که امیر غفارمنش با نقش کارگردان و ناظر، میگفت: «این قسمت تئاتر (که مثلا منوچهر میخواد از زهره لب بگیره) فعلا مجاز نیست ولی پنج ماه دیگه اینم مجاز میشه» که کنایه از اینکه تا آخر سال، حکومت تغییر میکنه. بعدا در دی ماه که یه عده از پنجره خونه هاشون جاوید شاه میگفتند و بعد کلیپ های خشونت این اعتراضات هم بیرون اومد (فارغ از اینکه من اساسا با کشتن همین مخالفین توسط حکومت هم موافق نیستم)، پیش خودم میگفتم یعنی رفتی مابین یکسری قاتل نشستی و همراه باهاشون کف میزدی؟ ... هنوز هم نمیتونم این حجم از خشونت و خباثتی که در هر دوگروه از هموطن های من وجود داره رو درک کنم و بفهمم چی شده که نمیتونیم مثل سایر مردمان جهان، همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم.
۲- من واقعا از اینکه برای خانم پرستو احمدی، به جرم اینکه فقط خواننده ی کنسرت مجازی بود، حکم شلاق و زندان و دو سال ممنوعیت از فعالیت و... دادند ، ناراحتم و هرگز این مدل رفتارهای حاکمیت رو تایید نمیکنم. ولی نمیفهمم طرف مقابل حکومت، چرا دقیقا همین مدلی برای مخالفینشون و حتی خیلی بدترند. یعنی به من ثابت شده که مخالفین حکومت صدها برابر بدتر از خود این حکومت هستند و فقط قدرت دستشون نیست. به قول معروف: خدا خرش رو میشناخت که بهش شاخ نداد!
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری