همه فکر میکنن که من خودم نمیخوام ازدواج کنم. میگن: بذار چند سال دیگه انقدر تنهایی میکشه که خودش میگه برام زن بگیرید! یا خواهرم میگه: من فکر کنم نزدیک ۴۰ سالگی، کم کم دلت میخواد طعم پدر شدن رو بچشی و اون موقع زن میگیری! یا هرکسی من رو می بینه میگه: خیلی داره دیر میشه،زودتر بجنب وگرنه دیگه اون حس و حال رو از دست میدی!
در حالیکه من الان خیلی ساله که تنهام و شاید از نوجوونی، همش دارم به تشکیل خانواده و اینکه پدر میشم و با همسرم مستقل شدم، فکر میکنم و از ۱۸ سالگی شروع کردم به مادرم گفتم که زن میخوام، و این رو هر شب میگفتم. همش هم به رابطه در چارچوب ازدواج فکر میکردم نه دوستی با دختر، و تصورات و تخیلاتم در مورد اینکه نامزدبازی میکنم و ماه عسل میرم و بعد مسافرت میریم و میتونم آزادانه زندگی کنم و بعد از چند سال بچه دار بشم، بود.
شاید هیچ پسری به تنهایی من در دنیا وجود نداشته باشه که سالهاست حتی یک نفر رو برای دردو دل کردن نداره ومجبوره هر روز ، و روزی چندبار توی یک وبلاگ منسوخ شده، حرفاش رو بنویسه و از مخاطبینش طعنه و فحش و تحقیر بشنوه. نه رفیقی دارم که بهِم زنگ بزنه و بگه بیا بریم بیرون بچرخیم، نه دوست دختری دارم که وویس بفرسته یا قربون صدقه م بره و بگه امروز بیا پیشم، نه مدتهاست که خواستگاری میرم که بگم ممکنه مثلا تا چند سال دیگه با یک نفر ازدواج کنم. پدر و مادرم و برادرهام هم هرکدوم دنبال کار و زندگی خودشون هستند و کسی کاری به من نداره. شب و روزی نیست که نگاه به در و دیوار اتاق و اینکه هیچ آدمی پیشم نیست، زجرم نده.
آدمها متوجه نیستند که تقریبا هر روز به فکر یک روشی برای اعدام کردن خودم میگردم اما نمیدونم بعدش آیا واقعا می میرم یا ممکنه تا آخر عمر فلج و ناقص بشم؟ به جرات میتونم بگم در این دنیا هیچ کسی من رو دوست نداره و من عشق و دوست و مورد علاقه ی هیچ کسی حتی حیوانات هم نیستم. همش یاد قدیما می افتم که فکر میکردم به زودی داماد میشم و انقدر یک نفر رو بغل میکنم تا تلافی تمام این سالهای غم و غصه م برطرف بشه.
در تمام این مدت که نوشتم، شاید اگه سنگ جلوم بود از شدت ناراحتی من ترَک میخورد و آب میشد، اما از آدما بخاری بلند نمیشه.
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری