هر سال ماه رمضون، روزه گرفتم و میگیرم. چیزی که هر سال بیشتر از همیشه من رو آزار داده این بوده که چرا خدا من رو نمی بینه و سختی هام و زجرهام رو نگاه نمیکنه؟ همش میگفتم: من که انسان خوبی هستم، همه ی چیزهایی که دین گفته هم انجام میدم، خیلی هم پایبندم، یعنی یک ازدواج چی بود که خدا آدمش رو سر راهم نذاشت؟
هر سال تو ماه رمضون، هی فکر میکردم بعد از این ماه، حتما خدا یک دختر خیلی خوشگل و ناز بهم میده. حتما نتیجه ی این همه غصه خوردن و تنهاییم بعد از همین ماه رمضون دیده میشه. یعنی واقعا تنها راه و آخرین جایی که شاید میشد این بن بست تموم بشه، خدا بود.
یعنی وقتی می بینی پدر و مادرت کاری نمیکنن، فضای مجازی کسی نیست،در دنیای واقعی جایی نداری که بری و کسی رو نمیشناسی، میگی لابد یک خدایی هست که تو رو می بینه و این اشک هات و ناله کردن هات رو میفهمه. تازه چیز بدی که نمیخواستی، میخواستی یک همسری داشته باشی که بتونی مثل بقیه زندگی کنی و زندگیت به جریان بیفته و دختری باشه که دوستت داشته باشه و همون مسیر درست رو ادامه بدی. می بینی نه دزدی کردی، نه دروغ گفتی، نه زنا کردی، نه مشروب خوردی، نه اهل فریب کسی هستی، نه به کسی ظلم کردی. خیلی مظلوم و ساکت و آروم هستی و میخوای کسی تو رو دوست داشته باشه که چهره ی خوبی داشته باشه.
دیگه وقتی همه ی راه ها بسته میشه، وقتی ماه رمضون میشه،وقتی که به خاطر روزه ضعف میگیری و تو حس این میری که شاید کسی صدامو میشنوه، اگه خدا هم نباشه باید چیکار کنیم؟ به کجا و چی پناه ببریم؟
....
پ.ن: میدونم که اشتباه میکردم و اگه از مسیر غیر دین حرکت میکردم زودتر به نتیجه میرسیدم. چون به عینه دیدم پسرهایی که از نوجوونی س ک س داشتند،در ۲۰ سالگی هم ازدواج کردند. اما مایی که مثلا از ابتدا شرایط رابطه رو نداشتیم و توی خانواده های مذهبی و سختگیر بزرگ شدیم، چرا هیچ راهی برامون وجود نداشت و چرا دین به کمکمون نیومد؟ چرا حتی دخترهای مذهبی هم از ما خوششون نیومد؟
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری