خرید بک لینک

الان از خواب زیبایی بیدار شدم. اینکه دستم یک ظرف پر از نون خیس هست و دارم توی حیاط قدم میزنم، یهو ۵۰ تا جوجه ی گلباقالی مرغ جیک جیک کنان و گرسنه سمت من میان و به محض اینکه من ظرف رو روی زمین میذارم، همشون حمله میکنن به سمت غذا و با شدت و حدت زیاد و تند تند شروع میکنن خوردن و از نوک همدیگه غذا رو قاپیدن. این سرحالی و روز به روز بزرگ شدن جوجه ها و اینکه همشون مال منن، لذت خاصی داشت.

از خواب که پریدم، فهمیدم این زندگی روزانه ی من توی خونه ی حیاط دار قبلیمون بود. من با اینکه هیچ دوستی نداشتم و هیچ دوست دختری نداشتم و هیچ جا نمیرفتم، همین جوجه ها بهترین رفیقام بودند. اما بعد از یک مدت پیش خودم گفتم: زندگی با جوجه و مرغ و پرنده بهتره یا دختر؟ خیلی خیلی دلم میخواست یک دختر پیشم باشه و فکر میکردم مانعم برای اینکه بیرون از خونه برم و دختری رو ببینم، همین حیاط و مرغ ها هستند.

من فکر میکردم به محض اینکه خونمون عوض بشه، ممکنه من زن بگیرم و مثل بقیه یک دختری هم من رو دوست داشته باشه. اما دختر وجود نداره و فقط توی افسانه هاست. دختر برای من آفریده نشده و این یک سالی که توی آپارتمان هستم، دارم دق میکنم. نمیدونید چقدر سخته برای کسی که صبح و ظهر و شب، به یک عالمه جوجه های خوشگل و مرغ و بوقلمون وبلدرچین غذا میداد و با عشق کنارشون می نشست و ظرفهای آبشون رو عوض میکرد و بزرگ شدنشون رو تماشا میکرد. کاش خونمون رو عوض نمی کردیم و اصلا تا ابد دختری هم نمیومد.

...

پ.ن: دنبال قرص برنجم . کسی میدونه از کجا باید تهیه کنم؟

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 2:26

صفحه بندی