چرا یکی که دانشگاه نرفته، هیچ کسی دوستش نداره؟
چرا هم خانواده ی خودش دیگه دوسش ندارند و تحقیرش میکنن هم اقوامش؟
حتی دخترها هم دیگه دوستش ندارند.
خب شاید مشکلی براش پیش اومده که نتونسته یا نخواسته بره دانشگاه. خود طرف هم از اینکه نتونسته بره دانشگاه، ضربه ی روحی میخوره، اما کسی هم دیگه دوسش نداره که این ضربه ی روحی برطرف بشه.
یعنی همه ی خوشبختی در دانشگاه خلاصه میشه و اونی که نرفته، باید بره بمیره؟
بعد هم فکر میکنن بازیگوش و شیطون بوده و میذارنش همردیف حسن کچل و خنگها و تنبل ها! درحالیکه ممکنه اتفاقا شاگرد زرنگ و باهوش و خیلی هم بچه مثبت بوده اما دلیلی داشته که ادامه نداده و اصلا استعدادش در چیز دیگه ای بوده.
همچین آدمی، وقتی دیگه هیچ دوستی نداره، خانوادش طردش میکنن، اقوامش مسخرش میکنن، فکر میکنه شاید یک دختری بفهمتش و دوستش داشته باشه و بعدا بگه: گور بابای بقیه، همین که یکی دوستم داره برام کافیه. اما می بینه هیچ دختری هم دوستش نداره و تازه نصیحتش و محکومش میکنه! چرا ؟
آیا کسی که دانشگاه نرفته انسان نیست؟ ارزش و جایگاهی نداره؟ اون موقع فقط ۱۸ سالشه... میگه شاید یکی دوستم داشت تا انگیزه ای باشه که من هم درس یا استعدادی رو شروع کردم. شاید یکی تشویقم کرد و اعتماد به نفس داد، اما هیچکسی نیست و روز به روز افسرده تر میشه.
....
پ.ن: سال ۸۴ خونه نشین شدم و نرفتم دانشگاه. به قدری افسرده شده بودم و تحت فشار بودم که همش میومدم اینترنت تا فقط یک دختری باهام حرف بزنه(که دخترها محکومم میکردند). هم پدرم بهم فحش میداد هم فامیل مسخرم میکردند. سال ۸۵ ، یکی از عموهام برای برنامه ی کاری میرفت کشور سریلانکا. گفتند برای اینکه از حال و هوا در بیای با ما بیا. اما من همش توی این فکر بودم که : اگر کل دنیا هم برم، به دردم نمیخوره چون فقط دوست دارم یک دختر پیشم باشه و دوستم داشته باشه. خیلی خیلی احساس تنهایی میکردم. در اون کشور، همراه عَموم با ایرانی هایی که نمایشگاه داشتند حرف میزدم و مصاحبه میکردم. زن عموم هم بود و توی لابی هتل، بهم میگفت: «تو خیلی خوب و نرمالی، اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشی، باید برات زن بگیرن.» به این فکر میکردم که چقدر جوّ فامیل علیه من بوده که فکر میکردند کسی که دانشگاه نرفته، غیرنرمال هست و مشکلی داره! از اون زمان بیش از ۱۴ سال میگذره و همچنان تنهام!
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری