یا مثلا یادم میاد، 18 سالگی، خیلی بچه مذهبی بودم، از اینا که ریش میذارن، یقه رو می بندن، پیرهن رو شلوار میندازن و خیلی خجالتی ان و با نامحرم حرف نمیزنن. همیشه به خودم میگفتم: بذار یه دختر وارد زندگیم بشه، یهو کلی تیپ میزنم و ریشامو تر و تمیز میکنم، موهامو مثل جوونا، فشن میکنم، اونم فقط به خاطر اون عشقی که وارد زندگیم میشه! ... دیگه کم کم از 25 سالگی که فهمیدم دختر وارد زندگیم نمیشه، خودم برای خودم رفتم کت تک های شیک خریدم، موهامو مدل دار درست کردم و مثلا امروزی شدم.
با تمام این اوصاف، باز هم حس خوبی از زندگیم ندارم. درسته که آدم باید بتونه خودش به تنهایی از زندگیش لذت ببره، ولی جنس مخالف یا همسر، میتونست انگیزه ای باشه برای تغییرات مثبت و برای پیشرفت. بالاخره یک نفر باید باشه که آدم رو تشویق کنه به کارهای خوب و هر روز از آدم به خاطر تیپش، هیکلش، قیافش، تعریف کنه تا باعث انگیزه ی بیشتر بشه.
..........
پ.ن:
1_ دیگه واقعا از چک کردن صفحات دخترها توی اینستاگرام هم خسته شدم. از بس که می دونم الکیه و هیچ کدومشون قرار نیست همسر یا دوست دختر یا همدم من باشن. قبلا واقعا به قصد اینکه ممکنه یکیشون رو به دست بیارم، فالوشون میکردم، الان دیگه حتی حوصله ندارم لایکشون کنم.
2_ همیشه منظورم از دختر ، یک دختر زیبا و ناز و خوشتیپ بوده و هیچ موقع تصور و تخیلم، بودن با یک دختر بدچهره و روستایی نبوده. اما هر بار که حرف از تنهایی میزنم، بعضی ها گمان می کنند که کل جنس مونث با هر تیپ و قیافه و سن و مدل و شهر ، مد نظرم هست! و تازه اگر همین موضوع رو بیان کنم، دوباره حملات و توهین ها شروع میشه!
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری