خرید بک لینک

من به احتمال زیاد کرونا گرفتم. پریشب مادرم اصرار میکرد که برای مراسم ختمی ، ببرمش شهرری. با اینکه اکراه داشتم و حرصم میگرفت که مادرم من رو راننده ی خودش میدونه، دلم سوخت که میخواد این همه مسیر رو با اسنپ بره و قبول کردم و رفتیم؛ مادرم رو در مسجد گذاشتم و خودم به منزل خاله م که در شهرری هست رفتم. دو پسر خاله و شوهر خالم بودند که هر سه فین فین و علائم سرماخوردگی داشتند. البته با هیچکدوم دست ندادم و همه سعی کردیم که از هم فاصله بگیریم. منتها شوهر خالم مقداری نزدیک شد تا از روی تبلتش چیزی رو به من توضیح بده.

بعد تلفن زنگ زد و دیدم شوهر خالم با یک نفر ، به صورت هراسون صحبت میکنه و با ناراحتی میگه: ما هم رفتیم ملاقاتش، نگرفته باشیم؟ بعد یکدفعه از کنار من به اون طرف رفت و فاصله گرفت، اما چیزی نگفت، اما من حدس زدم که کرونا گرفته باشه و داخل ماشین به مادرم هم گفتم، و مادرم رو به خاطر کشیدن من به اینجا در این ایام خطرناک، ملامت کردم (هرچند که قبول نکرد).

دیروز توی واتس آپ دیدم که خالم، یک کلیپی فرستاده از شوهرِ خواهر همین شوهرش که پزشک و متخصص بیماری های ریه هست و گویا در بیمارستان با بیماران کرونایی سر و کار داشته و خودش هم در تلوزیون اعلام میکنه که کرونا گرفته!

حالا من دقیقا از دیروز به شدت دمای بدنم بالاست و مدام عرق میکنم. از طرف دیگه دائما سرفه میکنم. برادر کوچکترم میگه حتما تست بده و احتمالا کرونا داری.

راستش من نگران مردن خودم بر اثر کرونا نیستم ، فقط نگران کسانی هستم که با من در ارتباط بودند و ممکنه از من گرفته باشند. بدترین مردن و تحقیرآمیزترین نوع از نظر تشییع جنازه ،مردن به وسیله ی کروناست. چون جنازه رو داخل تابوت فلزی میذارن و هیچ کسی از اقوام حق حضور برای دفن مرده رو نداره، بعدش باید در عمق ۴-۵ متری زمین دفن بشه و روش آهک میریزن.

فقط از این حسرت میخورم که در آرزوی جنس مخالف و داشتن همدم یا عشق، مردم. من خیلی ناکام بودم و خیلی نا امیدانه و طی سالها افسردگی، زندگی کردم. تازه من مدتها بود که از خونه بیرون نمیرفتم، مگر برای خرید یا مهمونی ودر واقع همیشه قرنطینه بودم. به هر حال همه رفتنی هستیم و از همه ی دوستان خداحافظی و طلب حلالیت میکنم.

.....

پ.ن: پریشب، موقع برگشت، خیلی اتفاقی و با ویز، داشتیم با ماشین از کنار مقبره ی ابن بابویه در شهرری رد میشدیم، که یاد مستند صادق قطب زاده و قبر بدون نام و نشانش که در این قبرستان هست افتادم. به مادرم گفتم چند دقیقه توی ماشین بشین تا من برم و قبر قطب زاده رو پیدا کنم. شب بود و تاریک، و ابن بابویه خیلی بزرگ و مملو از قبر بود و نتونستم قبر قطب زاده رو پیدا کنم. تا اینکه دوتا آقا رو دیدم که به دنبال قبر غلامرضا تختی میگشتند، با همونها برای اولین بار قبر جهانپهلوان تختی رو پیدا کردم و با این دو آقا، براش فاتحه خوندیم. بعد تک و تنها، یه نگاهی به قبرستون وسیع کردم و توی دلم گفتم: همه ی این سنگ نوشته ها، یک آدم اند که روزی زنده بودند و من هم به زودی مثل اینها میرم زیر این خاک، اون موقع روحم یاد زمانی می افته که اومدم اینجا و بالای سر مردگان بودم، و میگم: می بینی حالا خودت هم مردی و کسی برای قبرت نمیاد؟

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 17:44

صفحه بندی