دیشب ، همگی برای مراسم بله برون، به خونه ی دختری که نامزد برادرم هست رفتیم. حاج آقا خطبه ی عقد رو خوند و یک صیغه ی موقت کردند و به هم محرم شدند. من هم با موبایل، از برادرم وعروس عکس میگرفتم.
نمیدونم چرا احساس میکنم این کنار هم نشستن برادرم و یک دختر جدید، اصلا نمک نداشت و بی مزه بود؟ و اون هیجان و احساس خجالت ده سال پیش رو برام نداشت؟ کلا اینکه به من میگفتند: حالا دیگه نوبت توست، احساس خوبی نداشتم. من دیگ جوون ۲۰ ساله نیستم که له له ازدواج رو داشته باشم و الان تا بقیه بگن نوبت توعه، حس کنم که وااای چقدر بزرگ و مرد شدم که قرار هست داماد بشم و از خوشحالی ذوق مرگ بشم. تازه با این بدبختی وفلاکت کشور، اصلا به ازدواج فکر هم نمیکنم و میگم بیچاره کسی که با سکه ۶ میلیونی و کرونا و قحطی میخواد زن هم بگیره. پدرم که تاکید داره بلافاصله باید برن سراغ من و یک دختر رو پیدا کنن، در حالیکه وقتی از ۱۸ سالگی به پدر و مادرم میگفتم زن میخوام، تا ۲۴-۲۵ سالگی، محل سگ هم نمیذاشتند و فحش میدادند.
شوهر عمه و شوهر خاله و داییم هم فکر میکردند که اگر بگن: دیگه راه برای تو باز شد، من خوشحال میشم! در حالیکه من توی دلم داشتم میگفتم: من احتمالا بر اثر کرونا بمیرم، یا اگرم این بیماری نباشه، انقدر دیگه امیدی به آینده ندارم و بعدم تا ابد تنها می مونم و هیچ وقت دختری که دوست دارم پیدا نمیشه. بعد اینا خیال میکنن چون ۱۴ سال پیش ناله ی زن رو میکردم، الانم همون حس و حال رو دارم.
پدر عروس ، به بقیه اقوامش میگفت : ایشون هم فقط یکسال از داماد کوچیکتره و نفر بعدیه. دایی عروس هم شروع به توصیه به من کرد و گفت: تا دیرتر نشده اقدام کن، وقتی سن کم باشه، عروس و داماد با هم جوونی میکنن و وقتی مثلا مشغول تماشای تلوزیونن و غذا روی گاز میسوزه، میخندند و زنگ میزنن یه چیزی میخورن. اما سن که بالاتر بره، دیگه همه ی فکر و ذهنشون زندگی و درگیری هاش میشه و فرصت لذت بردنشون و حوصلشون کمتره. بعد خودش رو مثال زد و گفت: از ۱۸ سالگی به پدرم گفتم زن میخوام.
فکر میکنن که من خودم زن نخواستم یا پیگیر نبودم، در حالیکه تک تک حرفهاشون، دل آدم رو میسوزوند. چون داشتم توی دلم میگفتم: چه کسی بدش میاد که ۲۰ سالگی ، از پدر و مادرش جدا بشه و کنارش یک دختر باشه و با اون دختر جوونی کنه و باهاش اینطرف اونطرف بره؟ همش یاد التماس هام به بابا و مامانم می افتادم که زجّه میزدم و میگفتم زن میخوام! یا روزهایی که شدیدا احتیاج به یک جنس مخالف برای ریکاوری و برگشتن به زندگی و فعالیت داشتم و کلی آرزو و تخیلات داشتم. همش از بین رفت و الان دیگه انقدر پیر شدم و انقدر امیدی وجود نداره که هر روز فقط میگم: کی میشه بمیرم.
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری