خرید بک لینک

امروزی که گذشت، تولد برادرم بود که تازه عقد کرده و برای اولین بار بعد از عقد، با نامزدش اومدند خونه ی ما. من از دیروز، کل خونه و اتاقها رو جارو برقی زدم. امروز هم از صبح، اول پاسیو رو شستم، بعد آشپزخونه رو شستم، بعد دستشویی رو شستم. خواهرمم اومده بود کمک و خونه رو مرتب میکرد. بعد به من گفتند برو کیک تولد بخر، رفتم خریدم. بعد مادر و خواهرم شام رو آماده کردند و من میز رو آماده کردم، وسایل و بشقاب ها و غذا ها رو چیدم. غذا که خورده شد، دوباره من تمام وسایل سفره رو جمع کردم.

باز چایی میریختند و من پذیرایی میکردم. کیک آوردند ، من مسئول گرفتن عکس با موبایلم شدم. بعد که برادرم با نامزدش رفتند، من دوباره تمام پیش دستی ها و بشقاب های میوه و کیک رو جمع کردم و همه جا رو تمیز کردم. دیگه خسته ی خسته شده بودم که میخواستم الان بخوابم، مادرم صدا زده و میگه بیا! میگم: تو رو خدا بذار بخوابم دیگه نا ندارم، میگه: بیا ظرفشویی رو درست کن که بتونم ظرف ها رو بذارم توش.

راستش من بسیار عاطفی ام و چون می بینم که مادرم دست تنهاست و هم می پزه، هم میشوره ، هم باید جمع کنه، دلم میسوزه و با اینکه کمرم درد گرفته، گفتم کمکش کنم. فقط برام سواله که چرا مادرم دلش برای من نمیسوزه و ذره ای مهر مادری نداره؟ اصلا مادر و فرزندی هم نه، فرضا من مستخدم این خونه ام (که دقیقا این نقش رو برای پدر و مادرم دارم) حتی باید توی دلش بگه: این مستخدم هم انسانه و انسان یک توانی داره و بیچاره از صبح داره کار میکنه و خسته شده، بیشتر از این اذیتش نکنم، اما هرگز این مقدار هم احساسی نسبت به من نداره.

در حالیکه میتونم مثل برادر کوچکترم، روی مبل لم بدم و با موبایلم با دخترها لاس بزنم و هرچی مادرم صدا میزنه، بی تفاوت باشم، اما مادرم فقط از من توقع داره. من نمیدونم از این بی عدالتی به چه کسی شکایت کنم؟ و چرا یک نفر نیست که به من محبت کنه و دلش برام بسوزه؟ حتی نمیگن این پسرمون فقط یک سال با اون یکی فرق داره و شاید این هم یک آدمه و هر آدمی نیاز به همدم و توجه داره.

به این فکر میکنم که باید خواهرم و برادرم با همسراشون بیان و من بهشون سرویس بدم. بعدش لابد برادر کوچیکم با همسرش میاد و باز منم که باید پذیرایی و نظافت کنم و نقش وردست پدر و مادرم رو دارم. دیگه خیلی ظلم و نامردیه و اینکه همیشه اینطوری بخواد تا آخر عمرم بگذره، داغون میشم.

توی وبلاگم هم که مینویسم، عده ای فحش میدن و خودم رو مقصر میدونن، برای دخترا غیر جذاب تر از گذشته میشم و میگن آدم ضعیف به درد نمیخوره! دقیقا کی و کجا میشه حرف زد واز این درد ها گفت که کسی هم قضاوت نکنه؟ چطوری ممکنه کسی همینطوری به یک آدم عشق بورزه و آدمو درک کنه؟

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 17:44

صفحه بندی