خرید بک لینک

امشب که برای اولین بار یک عروس به جمع خانواده ی ما اضافه شد، به سالهای خیلی دور فکر میکردم که منم دلم میخواست داماد بشم و یک دختر هم کنار دستم توی خونمون بشینه.

یکی یکی صحنه هایی که با حسرت به اومدن دختر و عروس فکر میکردم، توی ذهنم مرور شد. مثلا اون موقع ها که مادر بزرگم زنده بود و پنجشنبه ها به شهرری و حرم شاه عبدالعظیم میرفتیم و میگفتم یک بار تازه عروسم رو میارم خونه ی مادر بزرگم و پیش خاله ها و دایی ها و پسرخاله هام، دیگه مرد و محترم به حساب میام. اون زمانها که مشهد و حرم امام رضا بودیم و توی صحن،تنهایی راه میرفتم و میگفتم یک روز بالاخره با یک دختر میام اینجا و این صحن بزرگ رو دوتایی قدم میزنیم و میریم موزه و همه جاهاشو می بینیم.

در سفر شمال، توی جنگل یا کنار ساحل دریا که با یک دختر قدم می زنم و این مسیر زیبای سرسبز رو با یکی طی میکنم.

یا توی سفرهای خارجی که مسافر هواپیما بودم یا موزه ها و نمایشگاه ها و مراکز تفریحی رو میدیدم، یکی کنارم می بود.

راستش برای ماها که اهل دوست دختر نبودیم و مثل پسرهای جامعه، ده تا ده تا دختر دور و برمون نیست، همه ی آرزومون رو همیشه میذاشتیم روی بودن فقط با یک دختر. و اون دختر باید خیلی خاص و جذاب و زیبا می بود که آدم فکر کنه ، ارزش تنهایی و نبودن با دخترهای متعدد رو داشت که در نهایت یک دختر معصوم و ظریف و مهربون گیر آدم بیاد.

اما من واقعا نمیدونستم چطوری میشه به دختر خوب و پاک رسید که در عین حال سطح و تیپ و قیافش خوب و امروزی باشه؟ وقتی در اینترنت دنبال دختر میگردی، هیچ دختر خوب و خوشگل و سطح بالایی از نظر خانوادگی و اقتصادی، امکان نداره که با پسر آشنا بشه ، و همه از اون چیزی که در سنتی معرفی میکنن، پایین ترن. در خواستگاری سنتی هم، سلیقه ی پدر و مادر به آدم تحمیل میشه و هرگز یک دختر امروزی که به تیپ و قیافش میرسه، سراغ ازدواج سنتی نمیره.

علی ایحال این آرزو به دلم برای همیشه موند و من اوج جوونیمو از دست دادم و دیگه اون هیجان گذشته رو ندارم و فکر میکنم چقدر دیر و تایم اوت شده که بخوای بعد از سی و چند سالگی دنبال عاشقی باشی.

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 17:44

صفحه بندی