اون موقع ها که ۲۶ سالم بود و توی وبلاگم میگفتم من از ۱۸ سالگی دلم میخواست ازدواج کنم و هیچ همسری برام نیست، یه عده کامنت میدادن که: غصه نخور، دایی منم تا ۳۰ سالگی زن نگرفت ولی بعدش یکی که خیلی هم خوشگل و خوب بود گیرش اومد.(اینو که میگفتن ، توی دلم بیشتر غصه میخوردم و میگفتم: یعنی تا ۳۰ سالگی هم باز خبری نمیشه؟!)
۳۰ سالم که شد، و میگفتم تا حالا نه دوست دختر داشتم نه رابطه جنسی نه همسر، مخاطبین میگفتن: یه پسرعمه دارم که اونم تا ۳۹ سالگی با هیچ دختری دوست نبود، ولی بالاخره به اونی که میخواست رسید و ازدواج کرد. (باز تو دلم ناراحت میشدم که یعنی هنوزم انقدر آدم مجرد در سن بالا داریم و این قضیه برای مخاطبینم عادیه که کسی زجر منو درک نمیکنه؟ و نمیدونه هر یک سال بعد ۲۰ سالگی که تنها بمونی و توی خونه پدرت باشی، به اندازه ده سال زجر میکشی؟)
الان که ۳۲ سالمه، وقتی میگم دیگه نتونستم ازدواج کنم، کسی وعده ی ازدواج نمیده. اکثرا میگن: دایی مادرم هم ۵۹ سالشه مجرده! یا یه عمو دارم ۷۰ سالشه اونم مثل تو ایراد میگرفت و تا آخر عمر مجرد موند.
فکر کنم چند سال دیگه که بگم من تنها موندم، کامنتا بره به سمت اینکه دایی و عموها تا ابد تنها بودن و در هشتاد سالگی بدون هیچ خانواده و در غربت تمام مردند، و کسی هم برای دفنشون نیومد!
خدا رو شکر هر روز در فضای مجازی، در زمینه ی امیدواری دادن به همنوعامون در حال پیشرفت هستیم!
برچسب:
نویسنده: مینا حیدری