خرید بک لینک

من حس می کنم پدرم که در تمام مقاطع جنگ حضور داشته، تحت تاثیر جنگ موجی و عصبی شده و همش توی حال و هوای جنگ سیر میکنه. پریشب، برادر کوچکترم (که 26 سالشه)، تا 3 نصف شب خونه نیومد و با دوستاش بیرون بود. پدرم تا وقتی این برادرم بیاد، به صورت آماده باش جلوی درب خونه دراز کشیده بود و هر نیم ساعت یکبار، زنگ میزد که بپرسه کجاست؟ بعد که برادرم رسید، فکر کن 3 نصف شب، خونه صحنه ی جنگ بود و داد و بیداد و عصبانیت پدرم.

پدرم نسبت به دیر اومدن ماها به خونه حساس هست چه برسه به اینکه بخوایم مثلا یک روز یا چند روز، اصلا خونه نباشیم و برای خودمون مسافرتی بدون اجازه ی اون بریم! با اینکه ماها همگی بزرگسال هستیم و حتی از سن خودش در موقعی که ازدواج کرد و بچه داشت هم بزرگتر هستیم، اما هنوز فکر میکنه جنگه و ممکنه اتفاق خطرناکی بیفته! درحالیکه دیگه الان پدرها، نسبت به دخترهای بالای 18 سال هم همچین نگاهی رو ندارند.

ما بچه که بودیم، پدرم به شدت عصبی و خشن بود، به طوری که تقریبا هرشب باید با مشت و لگد مادرم رو میزد یا فحش میداد. ماها که دیگه جرات نداشتیم تا دو قدمی پدرم بشینیم. الان که فکر میکنم می بینم خروجی یک همچین پدری، ترک تحصیل من، بیرون نرفتن من از خونه و این افسردگی شدیدی هست که من دارم. و یکبار من ندیدم پدرم با ما دیالوگی برقرار کنه و لبخندی روی لب داشته باشه.

به قول برادرم: کسی که 8 سال، دائما در بمباران و حالت استرس و وحشت قرار داشته، نزدیکترین دوستانش یکی یکی جلوی چشمش شهید میشدند ، مشخصه که حس عاطفیش رو نسبت به انسانها از دست میده. مشخصه که همیشه استرس و حالت جنگی داره.

مثلا زمانی که من خواب هستم، بدون مقدمه، با صدای بلند میاد بالای سر آدم و یک سوالی رو با صدای بلند می پرسه و باید همون لحظه توی خواب عمیق، جواب بدی! نماز صبح رو با صدای بلند میخونه و پرده های تمام اتاق ها رو باز میکنه تا نور به چشم آدم بخوره!

حالا ماها که هیچکدوم حتی نمی دونستیم مزایایی مثل سهمیه ی دانشگاه و غیره هست و استفاده هم نکردیم، ولی فکر میکنم این مردمی که به فرزندان رزمندگان(به خاطر سهمیه ها) فحش میدن، حتی یک لحظه هم نمی تونن جای اونها باشن و فضای پر از تنش اونها رو تحمل کنن، چه برسه که بتونن برای کنکور درس بخونن!

هیچ کسی هم نیست که امثال ما رو درک کنه. من هر چی که میخوام از پدرم بد نگم و تف سر بالا میدونم و فکر میکنم پس فردا ممکنه باعث قضاوت نادرست در مورد خودم بشه، باز می بینم که نمیشه. واقعا نمی دونیم به کی و کجا باید شکایت کنیم؟ خونه برای ما مثل پادگان بود و پدرمون هم یک زندانبانی که نه خودش بهت چیزی میده ، نه اجازه میده که خودت مستقل بشی و همیشه مانعت هست.

......

پ.ن: تمام اینها به کنار، من فکر نمی کنم پدر هیچ کسی، به اندازه ی سه نسل باهاش فاصله داشته باشه و انگار پدر جدش، و انقدر قدیمی و سنتی باشه. یعنی یک فیلم قدیمی بود که فردین میره خواستگاری دختر آمیرزا و حمیده خیرآبادی، پدره با لهجه ی روستایی حرف میزنه. هر بار کلیپشو می بینم، یاد بابام می افتم. مجموع آخوند و روستایی و سنتی و نظامی و پیرمردهای قدیم! (کلیپش اینجاست)

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:04

صفحه بندی