خرید بک لینک
پاییز سال 87، 22-23 سالم که بود و به شدت نیاز به جنس مخالف داشتم، هر روز صبح از جنوب تهران تا نیاوران رو با تاکسی خطی میرفتم و یک مسیری رو پیاده از پارک نیاوران تا محل کار، راه میرفتم. مادر و پدرم به من گفته بودند: اگر زن میخوای، باید یک جایی سرِ کار بری، حتی فرمالیته، که اگر خواستگاری رفتیم بگیم شغلش اینه! و من هم با اینکه حقوقی دریافت نمی کردم و حتی پولی هم برای مسیر رفت و آمدم از پدرم نمی گرفتم، به شوق رسیدن به یک دختر، این مسیر طولانی یک ساعت و نیمه رو هر روز طی می کردم.

توی پارک نیاوران، همش به دختر و پسرا نگاه می کردم و فکر میکردم که باید الان من هم دست یک دختر رو گرفته باشم و با هم قدم بزنیم و خلوت کنیم. هر بار که وارد اون دفتر کار میشدم، انقدر درهم و افسرده بودم که همکارم میگفت: "آقای فلانی ، چرا انقدر غصه می خوری؟ بالاخره درست میشه." من فکر میکردم که شاید چند ماه یا یکی دوسال دیگه، بالاخره دختری هم با من باشه و ناراحتیم تموم بشه.

زمان خیلی برام طولانی گذشت و دیدم خبری از دختر و خواستگاری رفتن نشد، اونجا رو ول کردم. سال 90، انقدر بیکاری و تنهایی بهِم فشار آورده بود که به خودم گفتم: فکر کن الان میخوای ازدواج کنی، بالاخره که باید صبح زود بیدار بشی و سرِ کار بری. دیدم بهترین جا، شرکت عَموم هست که چند سال قبلش، عموم اصرار داشت که من اونجا برم و من مقداری رفته بودم و اگر دیر و زود میرفتم، کسی کاری نداشت. دوباره خودم بدون اینکه کسی وادارم کنه، هر روز الکی بلند میشدم میرفتم اونجا.

شرکت، نزدیک میدون ولیعصر بود و من هر روز با مترو تا چهارراه ولیعصر میومدم و از اونجا پیاده تا محل شرکت میرفتم. ولیعصر هم محل تلاقی چند دانشگاه مهم با تئاتر شهر و مکانهایی هست که مملو از دختر و پسرهای جوان و هنریه. بنابراین هر روز که از این منقطه ی شلوغ عبور میکردم، با دیدنِ این همه دختر و پسرهایی که با هم دوست بودند، به شدت شکنجه ی روحی میشدم.

توی خودِ شرکت، پسرعموم که 3 سال از من کوچیکتر بود، با دوست دختر همکلاسیش میومدند و کنار هم میشستند و همش بهم می چسبیدند، با هم غذا می خوردند، قربون صدقه می رفتند. این صمیمی بودن و به اسم کوچیک صدا زدنشون، به شدت آزارم میداد و از طرفی یک کارمند دیگه هم با دوست دخترش اونجا کار میکرد. بقیه، اصلا فکر نمی کردند که من دوست دختر نداشته باشم یا از دیدن اونها دائما توی فکر برم و دلم بخواد که دختری هم کنار من باشه.

الان که فکرشو می کنم، می بینم حتی یک مفهوم خاطره تعریف ی کوچیک هم با یک دختر مفهوم ندارم تعریف . مثلا با خودم خلوت کنم و یادم بیاد فلان سال هم ، من با یک دختر کافه رفتیم، چقدر با فلان دختر خندیدم و مثلا سینما رفتم. یا با یکیشون مثلا کات کردم و یک دختر دیگه وارد زندگیم شد..... نه اصلا... حتی یک دختر تلفنی، چتی، وجود نداشت!!! یعنی آدم بخواد مرور کنه که جوونی نکرده، و هیچ لذتی از ایام جوونیش نبرده و حتی یک مفهوم خاطره تعریف از جنس مخالف هم نداره، چقدر میتونه اذیت کننده باشه.

برچسب: نویسنده: مینا حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 12:59

صفحه بندی